الان بين جوانان و شبكههاي اجتماعي ميبينيم كه چگونه اساسيترين مباني هويت ديني ما زير سوال ميرود و نمادهاي ارزشي ديني جامعه ما با اين تندرويها و افراطگريها پايمال و غارت ميشود. بنا براين به نظر ميرسد كه اين روياروييِ بسيار نادرست و غيرمعقول بين تمدن اسلامي پيشين و تمدن جديد، تبعات بسيار سنگيني هم براي ما مسلمانان و هم براي دنيا داشته است.
اصليترين دلنگراني دكتر معيدفر؛
تهديد هويت ديني ايرانيان
مصاحبه از حسين نورينيا
دكتر سعيد معيدفر استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران از جمع جوانان مسلمان و انقلابي است كه با انگيزه و هدفي مشخص اين رشته علمي را برگزيد. ولي در هنگامهاي كه پر از انرژي و توان علمي براي انتقال دانش و تجربههايش به دانشجويان مشتاق بود، در سال 1390 در فهرست بازنشستگان دانشگاهها قرار گرفت. پيش از آن او در دوره چهارم و پنجم انجمن جامعهشناسي ايران(1383 تا 1387) و پس از زندهياد دكتر محمد عبداللهي، به رياست انجمن جامعهشناسي ايران برگزيده شد و كارنامهاي درخشان از خود بر جاي گذارد. در حال حاضر، غير از تدريس اندك، بيشتر وقت خود را به مطالعه و پژوهش و مشاوره ميگذراند.
آقاي دكتر! در شرايط كنوني اصليترين و محوريترين دغدغه و دلنگراني شما از وضعيت جامعه ايران چيست؟ كمي درباره اين دلنگرانيتان و ابعاد و زواياي آن بفرماييد.
آن قدر شرايط اجتماعي ما پيچيده است و متأسفانه در وضعيتي هستيم كه تنوع اين مشكلات و مسائل در جامعه آن قدر زياد است كه كم كم مسأله اولويتها و اين كه چيزي را بايد در دستور كار قرار دهيم، لا به لاي اين مشكلات دارد گم ميشود. ما كشوري هستيم در حال از سر گذراندن تجربه مدرن و همچنان در دوران گذار گير كردهايم و با چالشهاي بزرگي در حوزه مسائل اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي مواجه هستيم. با توجه به ويژگيهاي جامعه ما به عنوان كشوري كه داراي پيشنيه قوي فرهنگي و تاريخي است، ورودش به دنياي مدرن با چالشي بين دو فضاي پيشين و جديد توأم بوده است. ما در اين ورود، هم منازعات ناشي از توسعه را داريم و هم منازعات ناشي از تقابل سنت و مدرن يا هويت پيشين و هويت جديد. به طور كلي اين موضوع براي جهان اسلام و كشورهاي اسلامي كه پيش از ورود به دنياي مدرن، به لحاظ تمدني جايگاه ويژهاي داشتهاند و اكنون اين جايگاه به شدت از سوي دنياي مدرن به چالش كشيده شده، قابل مشاهده است. اين چالش موجب شده است تا متأسفانه در همه كشورهاي اسلامي من جمله كشور ما ادامه هويت پيشين صرفا در رويارويي با دنياي مدرن ممكن شود. اكنون ميبينيم كه آن چه فوكوياما گفته است عملا خودش را در جهان اسلام به شكل رويارويي تمدنها بروز ميدهد.اگر چه ما 34 سال پيش از طريق انقلاب اين رويارويي را داشتهايم و اكنون كمي تعديل شده است، اما ميبينيم كه منطقه ما و جهان اسلام درگير چه آشوبهايي است و مسلمانان چقدر از يكديگر ميكشند و افراطگرايي و تندرويي از سوي ما مسلمانان تقويت ميشود. گويا همه امور معطوف شده است به منطقه جهان اسلام و چالش تكفيريها، طالبانيسم، القاعده، بوكوحرام و داعش. اكنون صور ديگر اين افراطيگري را در كشورهاي همسايه، شمال آفريقا، كشورهاي آسيايي ميبينيم و در كشور ما هم نمونههاي از آن هست.
اگر چه خوشبختانه ما در اين سه دهه حداقل در ملت نوعي اعتدال را ميبينيم ولي همچنان گروههاي افراطي در كل منطقه و در ايران شرايطي را ايجاد كردهاند كه ميتواند تهديدي جدي براي تمدن اسلامي باشد. امروز اسلاميت ما به عنوان يكي از عناصر هويت جامعه ما در تهديد افراطگرياي است كه در كشور ما و کل منطقه مشاهده ميشود. اين شكل رويارويي با تمدن مدرن به صورت تقابلي جز هرز انرژي و زير سؤال رفتن اين مباني هويتي نتيجهاي در بر ندارد. نگراني اصلي من به عنوان جامعهشناس مسلمان اين است كه آيا ميتوانم دغدغههاي اسلامي خودم را كه جوانيام را با آن آغاز كردم، وارد انقلاب شدم و هزينههايي براي آنها دادهام، براي آينده حفظ كنم؟ علاوه بر اين كه خودم را و ابعاد هويت دينيام را با اتفاقاتي كه در دنيا ميافتد ميتوانم حفظ كنم و آيا در فرزندان من تداوم پيدا ميكند؟ و يا ما در مقطعي از زمان قرار گرفتهايم كه معلوم نيست آينده آن هويت ديني ما چگونه تداوم پيدا كند؟
ما الان بين جوانان و شبكههاي اجتماعي ميبينيم كه چگونه اساسيترين مباني هويت ديني ما زير سوال ميرود و نمادهاي ارزشي ديني جامعه ما با اين تندرويها و افراطگريها پايمال و غارت ميشود. بنا براين به نظر ميرسد كه اين روياروييِ بسيار نادرست و غيرمعقول بين تمدن اسلامي پيشين و تمدن جديد، تبعات بسيار سنگيني هم براي ما مسلمانان و هم براي دنيا داشته است. متأسفانه امروز حرف اول را در منطقه و حتي در كشور ما تندروها و افراطيون ميزنند. امروزه كساني كه روزگاري تلاش ميكردند بر اساس تأمل و تعمق و تفكر و نوعي مفاهمه و بازآفريني هويت پيشين، هويت گذشته ديني ما را در دنياي مدرن احيا و بازآفريني كنند، كنار گذاشته شده و افراطگرايي در خط مقدم ارزشهاي ديني قرار گرفته است. اين بدان معناست كه ما به هيچ وجه در دنياي مدرن با توجه به مباني هويت دينيمان نميخواهيم نقش ديگري را بر عهده بگيريم، مگر رويارويي، مگر جنگ، مگر كشتار، مگر نابودي، نابودي سرمايهها، نابودي اقتصادي، نابودي جامعه، نابودي جوانان، بيكاري آنان، بيآينده بودن جوانان. چيزي كه متأسفانه در كشورهاي اسلامي و كشور ما رقم ميخورد، افراطگرايي شديد و به تسمخر و استهزا گرفتن انديشه و تفكر و بازآفريني هويت ديني است. آيا ما ميخواهيم به نسلهاي آينده بگوييم كه اسلام يعني معارضه، اسلام يعني دشمني با دنيا، اسلام يعني فساد و غارت يك كشور و سوء مديريت و يا اين كه اسلام آن گونه كه ما ميفهميديم و تبليغ ميكرديم، يعني دين رحمت، دين رأفت، دين تعامل، دين تفكر، دين تفقه، دين توسعه و رشد جامعه و ديني كه براي دنيا حرف براي گفتن دارد و پيامبرش ديگران را به تأمل و تفكر ميخواند و قرآنش دائم يتفكرون و يتدبرون ميگويد. به نظر ميرسد هويت ديني ما با اين افراطگرايي دارد به باد ميرود و آينده سياهي را پيش روي فرزندانمان و جامعهمان خواهيم داشت؛ روزي كه خداي ناكرده اگر نام دين برده شود، با بيميلي و گاهي انزجار جامعه رو به رو شود. به نظرم مشكل توسعه روزي حل خواهد شد، مشكل آسيبها روزي ممكن است فروكش كند، مشكل بيكاري با چند برنامه كم و بيش حل ميشود، ولي مشكل بيهويتي را چه ميشود كرد؟ مشكل خلأ ارزشهاي ديني را چه ميشود كرد؟ اين در صورتي است كه دين، مهمترين ركن هويت ما ايرانيها به لحاظ تاريخي بوده است. ويل دورانت و بسياري ديگر تأكيد كردهاند كه هويت ملي ايرانيان هميشه با هويت ديني و يكتاپرستيشان عجين بوده است. ولي آيا شرايط كنوني و اين اتفاقات نقطه عطفي براي جدا كردن ما از مسير تاريخيمان نيست و ما را در مسير ديگري را نمينشاند؟
آيا شما ايرانيت را در درون همين هويت ديني ميبينيد يا تفكيك ميكنيد؟
نه! در آثار تاريخي باقيمانده شامل كتيبهها و نقوش و نيز مطالعات تاريخي ميبينيم كه اولين حكومتهاي تمدنساز در كشور ما بنياني ديني داشتهاند و از همان آغاز بخش اصلي هويت ملي ما ايرانيان بر مبناي يكتاپرستي و دين و اساسا اين دو جداييناپذير بوده است. بعد هم با ورود و آشنايي با اسلام، نسخهاي از اسلام را اختيار كرديم. حالا آيا با اين افراطگرايي و اين فرصتي كه براي افراطيون حوزه دين در دنياي مدرن پديد آمده است، ما در يك پيچ خطرناك تاريخي قرار نگرفتهايم؟ آيا اين وضعيت امروز ميتواند نقطه عطفي در تاريخ ايران و كشورهاي منطقه به حساب آيد؟
مظاهر و نشانههاي انضمامي و مشخص اين افراطگرايي كه چالش هويت ديني را رقم زده است، چيست؟
امروز قدرت در دست افراطيون است و صورتي از دين را ترويج ميدهند كه مبتني بر خشونت و تقابل با دنيا و ضد تفكر است. از نشانههاي اين افراطگرايي كه در نظام ارزشي ديني ما اختلال ايجاد ميكند، نوعي مقابله و لجاجت با برخي از نمادهاي ديني است. در عرصه عمومي ميبينيم كه بخش عمدهاي از جامعه ما به مقابله با برخي از نمادهاي ديني برخواسته است. اين روزها فشار زيادي از سوي حكومت براي ترويج برخي ارزشهاي ديني مورد نظرش در حوزه پوشش و آرايش و … ديده ميشود. ولي به جهت شكاف حكومت ـ ملت، ما با عكسالعمل تقابلي جامعه بر سر آن چيزي مواجه هستيم كه دين ناميده ميشود. اگر روزگاري در جامعه ما اصرار بر رعايت نمادهاي ديني بود، امروزه اصرار بر به چالش كشاندن اين نمادها است. پيش از انقلاب شكاف حكومت ـ ملت خودش را در شكل پاسداري و غلظت نمادهاي ديني نشان ميداد و جامعه سعي ميكرد خودش را به صورت پررنگ مدافع ارزشهاي و نشانههاي ديني نشان دهد، ولي امروزه متأسفانه افراطگرايي در حكومت ما خودش را در شكل شكاف حكومت ـ ملت از طريق معارضه با ارزشها و نمادهاي ديني نشان ميدهد و نوعي دعواي موش و گربه بر سر چيزي است كه ميتواند به زوال ارزشهاي ديني بيانجامد، جريان دارد. ما ازيك سو حكومتي داريم كه ميخواهد به اجبار و به زور اعمال ارزشها و نمادهاي ديني كند و از آن سو جامعهاي كه تقريبا در تقابل با آن ميخواهد با نفي آن نمادها و زيرسؤال بردن آنها خودش را نشان دهد؛ يعني ابراز هويت از طريق ضديت با نمادهاي ديني، ابراز رويارويي با زيرسؤال بردن ارزشهاي ديني. ما اين بازي را سالهاست كه در شهرها و عرصه عمومي ميبينيم. اين تقابل و استمرار آن باعث ميشود كه رفته رفته اين جمعيت به ويژه جوانان، اين تقابل را دروني كنند و بخشي از شخصيت و هويت آنان شود.
نشانه ديگر آن را در خانواده و شكاف نسلي ميبينيم. يكي از مشكلات جدي بسياري از خانوادههاي مذهبي ما، فاصله و شكافي است كه بين نسل اول با نسلهاي بعدي اتفاق افتاده است. هر چه خانواده مذهبيتر باشد و نوعي اصرار بر رعايت ارزشهاي ديني داشته باشند، بيشتر با اين شكاف مواجه هستند. البته آنهايي كه خانواده معتدلي داشتهاند، كمتر با اين شكاف درگير هستند.
از طرف ديگر ما در شبكههاي مجازي و عرصههاي ديگر به چالش كشيدن و زير سؤال بردن مقدسات ديني را ميبينيم. الان در شبكههاي مجازي با توجه به عملكرد داعش گفته ميشود كه آيا پيشروي اسلام هم به همين شكل نبوده است؟ و يا پرسشهاي ديگري كه نيازمند تحقيق جامعتري هستند.
نشانة ديگر خروج بسياري از جوانان و آيندهسازان اين جامعه است. الان چند ميليون ايراني خارج از كشور زندگي ميكنند. آنها ديگر اين جا را براي فضاي زيست خود مناسب نميدانند. خيليها هم اگر چه نرفتهاند، عملا در دنياي ذهني رفتن هستند. اين نيز نوعي خروج از جامعهاي است که توان هويتي خود را از دست داده است و نميتواند نسلهاي خود را حفظ كند. از طرف ديگر نسلهايي كه اگر چه هستند، ولي كاملا منفعل هستند و حساسيتهاي خود را از دست دادهاند و خودشان را به صورت نسل سوخته ميبينند كه اميدي براي آينده ندارند.
ما در اين چند دهه و حتي در صد سال اخير، تجربههاي گوناگوني را بين افراطگرايي و تفريط و اعتدال و گفت و گو داشتهايم. به عنوان مثال در دوره آقاي خاتمي به گفت و گوي تمدنها و تعامل با غرب تأكيد ميشد. آيا يافتههاي تجربي اين نظر را حمايت ميكند كه دردورههاي تندروي با گريز و افول ارزشهاي ديني و در دورههاي اعتدال با اقبال و ترويج ارزشهاي ديني مواجه بودهايم، يا خير با توجه به روند كلي تقابل با غرب ما با روند افول و گريز از ارزشهاي ديني مواجه هستيم؟
در اين دورههاي اعتدال و حتي در سالي كه گذشت و تغييري که در افراطگرايي ـ نه همه جانبه بلكه بخشي ـ ايجاد شده، كار را دشوارتر كرده است. خواه ناخواه سال 1376 با توجه به تحولاتي كه در فضاي سياسي ـ اجتماعي ايران رخ داد، اميد تازهاي در نسلهاي جديد كه احساس ميكردند ميشود نوع ديگري و با رويكرد جديدي نگاه كرد و از آن طريق بين گذشته و حال و آينده پيوند ايجاد كرد، دميده شد. جمعيتهاي بسياري در كشور به ويژه در شهرهاي بزرگ كه خواهان تغيير بودند، اميدوار شدند. ولي چون اين تغيير بخشي بود و كل نظام با آن همراه نبود، كار را دشوار كرده است. چون سطح انتظارات و اميد را بالا برد و افراد بسياري را نسبت به اين كه ميشود در دنياي ديگري و با رويكرد صلحآميز اسلام به دنيا زندگي كرد و اسلام ميتواند براي توسعه حرفي داشته باشد و در رويكردي تعاملي با دنيا قرار بگيرد، همراه كرد. ولي ديديم كه در يكي دو سال اول چه مشكلات عظيمي روياروي اين تحول قرار گرفت و افراطگرايي به اشكال ديگري مانع از آن شد كه اين رويكرد بخشي بتواند غلبه پيدا كند. از اين رو، ما اقبال اوليهاي را كه خصوصا طبقات متوسط به اين جريان داشتند در ادبار بعدي ديديم كه عقبنشيني كردند و فضاي نااميدي جامعه را گرفت، و اين بار خيلي سختتر بود و در نهايت با تداوم و افزايش تندرويها، روند عقبنشيني را از سوي بخشهاي صلحجو و پيشروي افراطگرايي داشتيم تا اين كه يك دوره هشت ساله افراطگرايي كامل را تجربه كرديم. درست است كه از سال قبل فضايي باز شده است ولي آن چيزي كه در ذهنيت طبقه متوسط ايجاد شده بود و اين بار حتي در بين جمعيتهايي از شهرهاي كوچک و دور ايجاد شده است، ميبينيم كه اين رويكرد بخشي با قبضه قدرت از سوي افراطيون و ندادن مجال به آن، تنها روزنههايي اندك را باز كرده است و همچنان بخشهايي از جامعه سردرگم هستند كه آيا اتفاقي خواهد افتاد يا خير؟ اگر چه بخشهاي پيشتاز اميدهايي دارند، ولي جامعه، نسلهاي نو و جوانان هنوز در انتظار هستند. اگر اين روند ادامه پيدا كند اميدي نميبينم كه اتفاق مهمي بيفتد. در دنيا و به ويژه منطقه افراطگرايي در حال رشد است. در اوكراين و كشورهاي منطقه، حتي در آمريكا مشاهده ميشود جريانهاي افراطگرا تلاش بسياري ميكنند تا بيش از اين قدرت بگيرند و ممكن است بعد از اوباما و پيروزي جمهوريخواهان در امريكا، جهان اسلام را به رويارويي جديدي بكشانند. چنين به نظر ميرسد اين روزنه اميد خيلي ضعيف نتواند كار جدياي بكند ولي اميدوارم اشتباه كنم و اين روزنه به جريان پرنوري تبديل شود و كم كم اميدها را تقويت كند و نسل جديد ما ببيند كه ميتواند عليرغم همه مشكلات در چارچوب جامعهاي با مباني هويت ديني استمرار پيدا كند، ولي نشانهاي از برونرفت نميبينم. شما سري به دانشگاههاي ما بزنيد. در فضاي دانشگاههاي ما واقعا فضاي مرگ حاكم است. حتي درسشان را هم درست نميخوانند. چرا اين قدر فضاي تقلب و مدركفروشي و مقالهفروشي و پاياننامهفروشي رواج يافته است. استادان هم از اين فضاي تنگ و افسرده و بيتحرك خسته شدهاند. امروزه جواني را كه نياز به تحرك و نشاط دارد از تحرك انداختهاند، جوانان به صورت يك تهديد به حساب آمدهاند، مگر آنهايي كه به افراطگرايي روي بياورند. امروز عرصه بزرگي براي بخش كوچكي كه گرايش به افراط و خشونت دارند، فراهم است. ولي فضا براي جواناني كه به دنبال صلح، تفكر و تعامل هستند، بسته است و ممكن است اين اكثريت با تقابلي كه شكل ميگيرد مباني ارزشي خود را از دست بدهد. اين سرمايهاي است كه اگر از دست بدهيم به اين زوديها به دست نخواهيم آورد.
شما ريشة تهديد ارزشهاي ديني و شكلگيري افراطگرايي را در رويكرد تقابلي بين دنياي اسلام با دنياي مدرن ديديد. چه عناصر و علل داخلي اين رويكرد را تشديد ميكند. آيا حضور پررنگ افراطگرايي نميتواند دال بر پشتوانههاي اجتماعي آنان باشد؟
اين تقابل را غربيها بيش از ما دامن زدهاند. در انديشههاي فلاسفه و انديشمندان غرب پس از رنسانس يك تقابل جدي ميان دنيا مدرن با سنت و به ويژه ميان غرب و شرق شكل گرفت؛ غرب مدرن با شرق عقب افتاده و دور از تمدن. اين تقابل بعدا پديده تمايز شمال و جنوب را از نظر اقتصادي نيز دامن زده است. در آثار جامعهشناسان كلاسيك نيز اين تقابل سنت و مدرن، اجتماع و جامعه، و صنعتي و غيرصنعتي سخن بارز است. در اين آثار تلويحا گفته شده يا بايد سر تا پا مدرن شد و دور سنت را خط كشيد و با آن خداحافظي كرد و يا همچنان در سنت ماند. راه ميانهاي نيست. مدرن با سنت قابل تركيب نيست و اين دو ماهيتا متضاد هستند. براي همين هم رويكردهاي تقابلي در اين جا شكل گرفتند و با نفي دنياي مدرن به خصومت و مقابله برخواستند. ولي به واقع اين گونه نبود و تجربه غرب هم نشان داده است كه آنها روي دوش سنت ايستاده و در تداوم سنت خودشان جلو آمدهاند. فارغ از اين موضوع، من پشتوانه اجتماعي قوياي براي رويكرد تقابلي با دنياي مدرن در ايران نميبينم. بلكه مسأله مهم اين است كه اين رويكرد ابزارهاي قدرت و ثروت را در اختيار گرفته و فضاي گفتماني را تغيير داده است. بنابر اين ريشههاي اصلي داخلي اين افراطگرايي را بايد در تغيير گفتمان فكري و انديشهاي به سمت گفتمان قدرت و زور ببينيم. پيش از انقلاب فضاي انديشه ديني را گفتمان فكري با حضور شريعتي، مطهري، آل احمد و ديگر انديشمندان تقويت ميكرد. حتي پيش از آنها در جهان اسلام افرادي مانند اقبال را داريم. ولي بعد از انقلاب به دليل شكلگيري حكومت ديني فضا متفاوت شد و با قدرت گرفتن افراطيون، چرخه تندروي و تسلط افراطگرايي تداوم پيدا كرده است.
جامعه ما از چه ظرفيتها و امكاناتي براي مقابله با اين تندروي و افراطگرايي برخودار است. اين ظرفيتها تا چه حد فعال است و توان اين را دارد كه رويكرد صلحگرا و معتدل هويت ديني را گسترش دهد؟
بعد از سالهاي اول انقلاب خصوصا بعد از جنگ كه رويكرد تقابلي به صورت گسترده و در سطح عموم جامعه قابل مشاهده بود، اين رويكرد فروكش كرد و به تدريج جامعه شروع به پوست انداختن كرد. اين فرايند ابتدا در شهرهاي بزرگ و كلانشهرها و سپس به تدريج به ديگر مناطق شهري كشيده شد. در كشور ما فرصتهاي فراواني براي گسترش شهرنشيني و تحصيل بويژه تحصيل بانوان به وجود آمد. پيش از انقلاب موانع بسياري وجود داشت كه بسياري از خانوادهها در مورد تحصيل دخترانشان در مراكز دانشگاهي ترديد داشتند، ولي تغيير شرايط اجتماعي در ايران موجب گرايش اين بخش از جامعه به تحصيلات دانشگاهي شد.
از همان سالهاي نخست انقلاب دو تغيير ناهمجهت در جامعه ما شكل گرفت. يك طرف رويكرد افراطي با قدرت بيشتر و قويتر در بين حاكميتي كه مدعي ارزشيهاي ديني بود و كنترل اين ارزشها در جامعه را در اختيار گرفته بود و با آن وارد تقابل با دنياي مدرن شد، و در مقابل رويكرد جامعه كه به تدريج در حال تغيير از شكل خشونتي و تقابلي به جامعه مدني بود. در جامعه رفته رفته سبك زندگي تغيير كرد، به كيفيت زندگي اهميت داده شد، جنبههاي فردگرايانه و عقلگرايانه كه محصول مدرن شدن است، در ابعاد وسيعي از جامعه گسترش يافت؛ خصوصا آموزش عالي براي بانوان. ظرفيت دانشگاهها افزايش پيدا كرد و گرايش به تحصيلات عالي در بين جوانان و حتي جوانان شهرهاي كوچك نفوذ پيدا كرد، حتي اقشار سنتي نيز قويا خواهان آن شدند كه فرزندانشان از طريق اين سيستم ارتقاي اجتماعي پيدا كنند. اين تغيير را در چهره شهرها نيز ميبينيم. در نوع پوشش مردم، در رسانههايي كه مردم را تحت تأثير قرار ميدهند، در عموميت يافتن رسانههاي جهاني، اينترنت، ماهواره، و به طور كلي ابزار گسترش رابطه ما با جهان و در نهايت تغييرات عظيمي را در جامعه ما ايجاد كرد كه آثار آن را در نفي خشونت و نفي افراطگرايي و رويآوردن به عقلانيت ميبينيم. حتي در جنبشهاي اجتماعي از سال 76 به بعد ميبينيم كه جوانان خشونت را نميپذيرد و نفي ميكند. ما با جواناني مواجه هستيم كه حاضر نيستند براي آرمانهاي خود مانند جوانان نسلي قبلي به هر نحوي مبارزه كنند و خشونت بورزند، بلكه فرصتطلب هستند و به دنبال شرايطي كه بتوانند از آن در جهت اهداف خود استفاده كنند. اين تغيير خود به خود در تقابل با آن رويكرد افراطگرايي است. بنابر اين وقتي به سطح مردم و جامعه ميآييم، نوعي گريز از خشونت، افراطگريزي و صلحگرايي ميبينيم و در نقطه مقابل، گرايش نظام سياسي است كه به سمت افراطگرايي و رويكرد تقابلي بيشتر با غرب پيش ميرود.
با در نظر گرفتن مجموع اين شرايط، راه برونرفت از اين وضعيت را در چه ميبينيد؟ و به قول دكتر شريعتي «چه بايد كرد؟»آيا اميدي به اين راه برونرفت داريد؟
ما هم با فرصتها و هم تهديدهايي در جامعه خود مواجه هستيم. فرصتها در متن جامعه است و تهديدها مربوط به بخشهايي از نظام سياسي. مردم ما حتي در مناطق دور افتاده و روستاها هم گرايش صلحطلبانه و خشونتگريزي دارند؛ خصوصا نسل جواني كه قويا تغيير جدي كرده است و عقلگرايي و صلحجويي را در رويارويي با غرب وجهه همت خود قرار داده است.
از سوي ديگر بايد توجه داشته باشيم كه رويكرد مسلط بر منطقه ما با رويكرد جامعه ما متفاوت است. خاورميانه با داشتن رژيم بسيار ستمكاري به نام اسراييل كه با سختترين سركوبها احساسات مسلمانان را تحريك ميكند، بيش از 60 سال بر احساسات تند و افراطي دامن زده است. شايد اگر اين كشور نبود الان اين افراطگرايي و اين گروههاي تندرو در كشورهاي اسلامي نبودند. اين رژيم، رژيمي خطرناكي است كه با مواجههاي كه با دنياي اسلام دارد، ممكن است شرايط منطقه را دشوارتر كند و تقابل تمدنها را تند كند و حتي رويكرد صلحطلبانه شكل گرفته در ايران نيز از بين برود.
امروزه بين شرايط بينالمللي و شرايط داخلي ارتباطي تنگاتنگ وجود دارد. اگر اين دو با هم هماهنگ نباشد، وضعيت ما رو به دشواري ميرود. ما هر وقت شرايط مناسبي براي دوري از افراطگرايي به دست آورديم، شاهد شكلگيري دولتهاي سرسختي در امريكا بوديم كه فرصتهاي ما را از بين بردند. جمهوريخواهان در امريكا از فرصت اصلاحات در ايران به خوبي استفاده نكردند و فرصت مردم ايران با طرح رويارويي امريكا ـ به قول خودش رويارويي با دشمنان منطقهاي ـ از بين رفت. هر چند با روي كار آمدن دموكراتها فرصت مناسبي به دست آمد، ولي با روي كار آمدن تندروها در ايران ما متأسفانه اين فرصت را از دست داديم. الان كه از سال گذشته ما فرصتي به دست آوردهايم، خاورميانه سمت و سوي ديگري يافته و باز دنيا به سمت رويارويي و تقابل پيش ميرود. اگر عليرغم تغييرات داخلي، غرب به موضوع هستهاي همچون شمشير دموكلوس بالاي سر جامعه ما بنگرد، شرايط را سخت ميكند و موجب ميشود افراطگرايي مردم را به عقبنشيني وا دارد و صداي صلحگرايي و ضد خشونت مردم ما شنيده نشود. علاوه بر اين كه به نظر ميرسد كه نشانههاي تسلط افراطگرايي در منطقه و امريكا شكل گرفته است و با پيروزي جمهوريخواهان ممكن است بار ديگر با ناكامي مواجه شويم. در چنين وضعيتي، نظام ما هم كارايي خود را از دست ميدهد، فقر و بيكاري گسترش مييابد، مشكلات اقتصادي باعث ميشود، طبقه متوسط از وضعيت صلحآميز به سمت وضعيت چالشي برود. اكنون اگر شرايط بينالمللي همراهي كند، شرايط داخلي مهيا است. البته بايد اين احتمال را نيز در نظر گرفت كه با در نظر گرفتن پارامترهاي اجتماعي و نه سياسي، در صورت شكلگيري تنفر و انزجار گسترده از داعش در كشورهاي اسلامي، فضا به سمت تقويت نيروهاي صلحطلب پيش رود.
حالا بازگرديم به دغدغهاي كه ابتداي گفت و گو مطرح كرديد. در صورت تقويت افراطگرايي در جهان و منطقه و تسلط رويكرد تقابلي با غرب در جهان اسلام و نيز در ايران، سرنوشت دغدغه شما در مورد ارزشهاي ديني و مباني هويتي ديني جامعهمان چه خواهد شد؟
بايد منتظر اتفاقي باشيم كه بعد از سقوط كليسا و دوره رنسانس در غرب افتاد. در آن جا بعد از چندين دوره تندروي، در نهايت جامعه به مقابله با ارزشهاي ديني ايستاد. در صورت تداوم اين وضعيت كه ناشي از شرايط بينالمللي، منطقهاي و داخلي است، ما نيز براي چند نسل شاهد گريز از دين و ارزشهاي ديني خواهيم بود. جامعه و نسلهاي جديدتر با انزجار و تنفر به مباني هويت ديني خواهد نگريست و اين موضوع تداوم پيدا ميكند و تداوم آن در چند نسل نوعي بيگانگي را با ارزشهاي ديني به همراه ميآورد. البته از آن جا كه گرايشهاي ديني در نهاد و فطرت آدمي جاي دارد، ممكن است نسلها بعد از فروكش كردن آن فضاي تقابلي و تضعيف يا از بين رفتن افراطگرايي بار ديگر و به نحوي ديگر روي آوري به ارزشهاي ديني در جامعه جوانه زند. هر چند اميدواريم ـ عليرغم شرايط سختي كه وجود دارد ـ رويكرد صلحگرا و ضد خشونت بتواند در جامعه ما پايدار بماند.