«انتخابات سال 92 سرمایه اجتماعی را افزایش داد» عبارتی آشنا که بارها و بارها آن را لابهلای تحلیلهای مختلف در یک سال گذشته دیدهایم، اما دکتر سعید معیدفر به عنوان یک جامعهشناس کاربرد چنین اصطلاحی را با معنای دقیق جامعهشناختیاش خوانده و شنیده ایم نه تنها برای انتخابات 92 بلکه برای همه انتخاباتها در کشور ما نادرست میداند.
گفتوگو با دکتر سعید معیدفر – جامعهشناس
روزنامه ایران: ویژه نامه راه یکساله دولت اعتدال: 12 مرداد 1393
«انتخابات سال 92 سرمایه اجتماعی را افزایش داد» عبارتی آشنا که بارها و بارها آن را لابهلای تحلیلهای مختلف در یک سال گذشته دیدهایم، اما دکتر سعید معیدفر به عنوان یک جامعهشناس کاربرد چنین اصطلاحی را با معنای دقیق جامعهشناختیاش خوانده و شنیده ایم نه تنها برای انتخابات 92 بلکه برای همه انتخاباتها در کشور ما نادرست میداند. نویسنده «نظریههای جامعهشناسی نظم»، «جامعهشناسی مسائل اجتماعی ایران»، «فرهنگ کار» و مترجم «تفکر نظری در جامعهشناسی» اثر ویلیام اسکیدمور، «نگرشی نو در تحلیل مسائل اجتماعی» نوشته دانیلین لوزیک و… معتقد است انتخابات در ایران اساساً نه نتیجه سرمایه اجتماعی است و نه عامل آن، چرا که سه وجه آگاهی، مشارکت و اعتماد در آن یکجا محقق نمیشود. این استاد بازنشسته دانشگاه تهران انتخابات 92 را بیشتر واکنشی براساس مصلحتاندیشی فردی به وضعیت بحرانی 8 سال پیش ارزیابی میکند و معتقد است اگر مسببین اوضاع وخیم آن دوره که زندگی روزمره مردم را به مرز انهدام کشیدند، پس از انتخابات 24 خرداد 92 سر تعظیم به رأی ملت فرو میآوردند، نقطه عطف مهمی در تاریخ ایران شکل میگرفت، همچنان که دولت مهرورزان نقطه عطفی در تاریخ ایران شد؛ نقطه عطفی معکوس. از دید این استاد جامعهشناسی ادامه این روند چیزی نیست جز زیستن در میانه راه بیم و امید و اگر کفه ترازو به سمت ناامیدی سنگین شود، ابتدا آنهایی متضرر خواهند شد که چوب لای چرخ دولت میگذارند و همه تلاششان برای طولانی کردن دوره نقاهت است.
آیا شما هم اعتقاد دارید که انتخابات 92 سرمایه اجتماعی را افزایش داد یا خیر. اگر معتقدید با انتخاب آقای روحانی چنین اتفاقی افتاد، به شاخصههای سیاسی و اجتماعی آن هم اشاره بفرمایید.
سرمایه اجتماعی یک اصطلاح تخصصی در جامعهشناسی است که میشود گفت در دهههای اخیر خیلی مورد استفاده قرار گرفته و بسیاری از جامعهشناسان و محققان علوم اجتماعی آن را مبنای هر رفتاری در جامعه میشناسند و درباره ضرورت و اهمیت آن صحبت میکنند، کما اینکه امروز شما وقتی میخواهید راجع به انتخابات حرف بزنید، ناگزیر هستید از سرمایه اجتماعی هم حرف بزنید. این موضوع نشان میدهد مفهوم سرمایه اجتماعی، یک مفهوم جا افتاده و رایجی شده است.
اجزای سرمایه اجتماعی چه چیزهایی هستند؟
اجزای سرمایه اجتماعی یا تعریف سرمایه اجتماعی را به شکل دقیق باید در میان کتابها جستوجو کرد، اما اجمالاً میتوان گفت هر جامعهای داشتههایی دارد و همانطور که بخشی از این داشتهها مادی است، بخش دیگری از آن هم معنوی است. سرمایه اجتماعی به داشتههای معنوی اشاره دارد. در واقع کسانی که این اصطلاح را ساختند، آن را در مقابل سرمایههای اقتصادی مطرح کردند. آنها میگفتند وقتی به حیات اجتماعی توجه میکنیم، میبینیم اهمیت سرمایه اجتماعی و فرهنگی بسیار بیشتر از سرمایه و داشتههای اقتصادی است.
این همان دعوای قدیمی است که در انشاهای ما هم با این عنوان که علم بهتر است یا ثروت، نمود داشت؛ بعضیها میگفتند اگر ثروت داشته باشیم، علم هم به دنبالش میآید، بعضی هم میگفتند اگر علم نداشته باشید، بعد از مدتی ثروت را هم از دست میدهید، ضمن اینکه اگر شما امروز علم داشته باشید، میتوانید ثروت هم به دست بیاورید.
بحث سرمایه اجتماعی و سرمایه اقتصادی هم همین است و منظور ما داشتههایی است که فرد از طریق زیست اجتماعی پیدا میکند؛ نفوذ، اعتبار و موقعیتی که در جامعه به دست میآورد و همینطور این مفاهیم میتواند شامل حال جامعه هم باشد.اجزای سرمایه اجتماعی هم به تعریف برخی از جامعهشناسان عبارت است از آگاهی، اعتماد اجتماعی، تعامل و در نهایت مشارکت اجتماعی.
همانطور که اشاره کردید، این مفاهیم هم فردی است و هم اجتماعی، یعنی میتوانیم جامعهای را تصور کنیم که هم آگاهی اجتماعی دارد و هم اعتماد، هم تعامل و هم مشارکت اجتماعی در عین حال این خصوصیات فردی هم میتواند باشد. درست است؟
بله، اگر در جامعهای سطح آگاهی مردم بالا باشد، اعتماد اجتماعی آدمها نسبت به هم بالا باشد و مشارکت و تعامل آنها در حیات و زیست اجتماعیشان بالا باشد، سرمایه اجتماعی در آن جامعه مطلوب است و برعکس جامعهای که این سه وجه را نداشته باشد، سرمایه اجتماعی در آن پایین ا ست.
آقای دکتر، این مفاهیم چیزهایی نیستند که یک شبه ساخته شوند و قاعدتاً به یک پیشزمینه تاریخی هم نیاز دارند.
بله درست است.
با این وصف چطور میتوانیم بگوییم انتخابات 92 سرمایه اجتماعی را بالا برد؟
این حرف اشتباه است.
اشتباه است؟
بله اشتباه محض. من قبلاً هم اشاره کردهام این تصور غلطی است که فکر کنیم با برگزاری یک انتخابات آن هم بدون عقبه قوی اجتماعی، به یکباره سرمایه اجتماعی افزوده شده یا کاهش پیدا کرده. چنین چیزی غلط است. میتوانیم بگوییم این انتخابات کمی بر اعتماد اجتماعی جامعه افزود که البته همین نتیجه هم لوازمی میخواهد.
بگذارید اینطور بگویم که اساساً خود انتخابات اگر درست انجام بشود، با درنظر گرفتن همه لوازم آن، خود نشانهای از سرمایه اجتماعی است و نشان میدهد سرمایه اجتماعی در آن جامعه مطلوب است، ولی اگر انتخاباتی صورت بگیرد که در آن هزار اما و اگر باشد – به عنوان مثال انتخابات اخیر افغانستان –
اتفاقاً نشان میدهد که سرمایه اجتماعی در چنین جامعهای دچار مشکلات جدی است، یعنی مشکلات جدی در آگاهی، مشارکت و تعامل و اعتماد اجتماعی. بنابراین کشورهایی که میخواهند بدون داشتن سرمایههای اجتماعی مهم ادای انتخابات را دربیاورند، با مشکل روبهرو میشوند.
در کشورهای غربی که سرمایههای اجتماعی بالا است، کمتر مناقشه بر سر انتخابات دارید. بنابراین اشتباه است که ما فکر کنیم یک انتخابات بدون لوازمش میتواند موجب افزایش سرمایه اجتماعی شود، درست این است که بگوییم اگر یک انتخابات سالم برگزار شود، میتواند سرمایه اجتماعی را گامی به جلو ببرد.
از این دید انتخابات 92 را چگونه ارزیابی میکنید؟
شما میبینید که پیش از آن هیچ اتفاقی نیفتاده است، نه تشکیلاتی، نه احزابی، نه تحرکی، نهایتاً به چند میتینگ انتخاباتی میرسیم و تمام. در حالی که تا پیش از برگزاری انتخابات، رقابتی جدی از سوی احزاب که نشاندهنده مشارکت و تعامل و در نهایت یکی از عوامل سرمایه اجتماعی است، ندیدیم. مشارکت این نیست که شما روز انتخابات بروید رأی بدهید. مشارکت این است که انتخابات تبدیل شود به یک جریان تاریخی و یک نقطه عطف.
تبدیل شود به یک فرایند.
بله، شما وقتی به کشورهای غربی نگاه میکنید، میبینید انتخابات یک روز نیست، یک فرایند و پروسه و یک جریان دو سه ساله است. حتی گاهی اوقات عمیقتر؛ یعنی احزابی ریشهدار و با عمر طولانی توانستهاند نوعی سازمان اجتماعی شکل دهند و مشارکت اجتماعی را بالا ببرند.
زمینه اجتماعی قویای میان مردم و حاکمیت وجود دارد و در نهایت داوری به گونهای است که تردید کمی بر میانگیزد و از طرف دیگر رسانههای قوی و نیرومندی هستند که آگاهیها را انتشار میدهند و سطح آگاهی را بالا میبرند. بنابراین سه عنصری که به آن اشاره کردم عقبه بسیار نیرومندی دارد و در این شرایط وقتی انتخابات برگزار میشود سرمایه اجتماعی یک گام به جلو میرود.
حالا که انتخابات 92 سرمایه اجتماعی را بالا نبرده، میتوانیم بگوییم نتیجه سرمایه اجتماعی بوده؟
نه.
پس نه نتیجه است، نه عامل، نه علت و نه معلول؟
بله اما اینکه من میگویم نه علت است نه معلول معنیاش این نیست که هیچ تأثیری نداشته، منظور من این است که وقتی شما میخواهید از اصطلاح سرمایه اجتماعی استفاده کنید باید به طور غالب این مفهوم حضور داشته باشد. من برای انتخابات 92 نمیتوانم از مفهوم سرمایه اجتماعی استفاده کنم. چون وجه غالب ندارد. بیتردید تأثیراتی در اعتماد اجتماعی داشته، بیتردید زمینههای مشارکت جزیی هست، بیتردید سطحی از آگاهیهای کوچک هستند اما اینکه اینها بتوانند به عنوان یکسویه غالب عمل کنند خیر.
یعنی معنای دقیق جامعهشناختی این مفهوم وجود ندارد.
بله به همین دلیل نمی توانیم این مفهوم را به کار بگیریم.
اگر این مفهوم کلان جامعهشناختی را به اعتماد اجتماعی تقلیل بدهیم چطور؟ یعنی بگوییم اعتماد اجتماعی باعث رویکرد مردم به انتخابات 92 بود یا اینکه انتخابات 92 اعتماد اجتماعی را بالا برد. این رویکرد ممکن است همان طور که اشاره کردید ریشه در آگاهی و خودآگاهی هم نداشته باشد و به ناخودآگاه جمعی ما مربوط شود اما به هر حال باید ارتباطی بین اعتماد و انتخابات باشد که به هر دلیلی 24 خرداد 92 مردم تصمیم میگیرند وارد کارزار شوند و به آقای روحانی رأی بدهند.
خیر. من علت مشارکت مردم را در چیز دیگری میبینم؛ کشور ما در طول 8 سال قبل در یک وضعیت وخیمی فرو رفت. مدیریت کشور یک مدیریت بحرانی بود و کشور به رغم سرمایههای عظیمی که پیش از آن به دست آمده بود و فرصتهای بسیاری که داشتیم نه تنها پیش نرفت، بلکه برگشت و تا جایی که ممکن بود عقب رفت. انتخابات 92 حاصل مصلحتاندیشی اجتماعی بود. شهروندان ایرانی به این نتیجه رسیده بودندکه مشارکت نکردن درجریان انتخابات تا چه اندازه میتواند وضعیت را وخیم کند، تا چه حد میتواند بحران را عمیق کند و به چه شکلی میتواند زندگی روزمره آنها را منهدم کند. بنابراین ورود مردم به انتخابات 92 عکسالعملی بود نسبت به تصمیمات قبلیشان و نسبت به مدیریتی که کشور را در وضعیت ناهنجاری قرار داده بود. اگر این وضع ادامه پیدا میکرد سایه جنگ همچنان سنگینی میکرد و بحرانها خیلی عمیقتر و عظیمتر میشد.
جامعه در نقطهای قرار گرفته بود که احساس میکرد نه به عنوان یک جریان اجتماعی، بلکه به شکل مجموعهای از مصلحتاندیشیهای فردی باید مشارکتی جدی داشته باشد و راهی برای برونرفت از بحران پیدا کند. افراد بدرستی به این سطح از آگاهی رسیده بودندکه وضع خوب نیست و باید میان کاندیداها کسی را انتخاب کرد که دیگر مشکلات و بحرانهای قبل را تولید نکند.
به اعتقاد من انتخابات 92 نه براساس سرمایههای اجتماعی گسترده بلکه برپایه مصلحتاندیشیهای فردی بود که جامعه در آن مقطع زمانی از خود نشان داد. دوم خرداد 76 هم همین بود، چه کسی آقای خاتمی را میشناخت؟ سال 84 هم همین آگاهی اندک از کاندیداها بود که آن اتفاق افتاد و فردی انتخاب شد که آن فاجعه را بر سر کشور آورد. اگر آن زمان سرمایههای اجتماعی عمل میکرد چنین اتفاقی نمیافتاد.
آقای دکتر شما چند بار از واژه انهدام و فاجعه استفاده کردید، چرا عدهای تحلیلهایی از این دست را نمیپذیرند؟
نپذیرند. من به عنوان یک جامعهشناس که در بدنه اصلی جامعه هستم و مسائل را از نزدیک میبینم، تحلیلام این است که هرچقدر هم درباره آن 8 سال حرف بزنیم و تحلیل کنیم، بعدها تاریخ بیشتر خواهد گفت. اتفاقاتی که در این 8 سال افتاده، یک نقطه عطف تاریخی است. یک بینه و یک آینه تاریخی است که بعدها باید به آن مراجعه کرد و خیلی از حقایق را دید. هنوز باید از این داستان بگذرد تا ابعاد و عوارض آن بیشتر خود را نشان دهد. در برخی حوزهها مثل اقتصاد و روابط بینالملل عوارض آن خیلی زود معلوم شد، اما در حوزههای عمیقتر باید زمان بگذرد تا مشخصتر شود مثلاً در رفتارهای اجتماعی، روحیهای که بر مبنای توزیع بیرویه پول شکل گرفت یا گسترش روحیه فردمحوری عمیقی که دچار آن شدهایم و آدمها دیگر کمتر به منافع ملی فکر میکنند، ابعاد اجتماعی و فرهنگی عمیقی هستند که آثارش بعدها بروز پیدا میکند. من این اصطلاحات را بیحساب و کتاب به کار نمیبرم. واقعیت این است که ما در 8 سال دولت پیشین نوعی تخریب جدی دیدیم. همین حالا میبینیم که سودجویان عملاً اقتدار اصلی کشور را در اغلب عرصهها به دست گرفتهاند و همهجا هم بخشهایی از تودههای مردم را به دنبال خودشان میکشند تا به قیمت از بین رفتن کشور، محیط زیست، شهر، طبیعت و… مملکت را شخم بزنند و به منافع شخصیشان برسند. چنین روحیهای ادامه همان سنت 8 ساله است. حالا حالاها ما باید بار این سنت را به دوش بکشیم تا کی اصلاحی جدی صورت بگیرد.
به روحیه فردمحوری اشاره کردید و مصلحتاندیشیهای فردی، اساساً مشارکت اجتماعی که یکی از پایههای سرمایه اجتماعی است، چگونه میتواند با روحیه خودمداری ایرانی که اغلب جامعهشناسان آن را نقطهای مرکزی برای تعریف خلقیات ایرانی دانستهاند و البته ریشههای عمیق تاریخی هم دارد، ارتباط پیدا کند؟ با این توضیح که خودمداری و خودبسندگی مفهومی متفاوت از فردگرایی یا اندیویدوالیته غربی است.
بله، هیچ ارتباطی با هم ندارند. زمینه مشارکت پیش از 8 سالی که راجع به آن حرف میزنیم داشت افزایش پیدا میکرد، آگاهیها هم با توجه به توسعه رسانهای در حال توسعه بود، از طرف دیگر میزان اعتماد هم بتدریج در حال ترمیم بود، اما در 8 سال دولت پیشین هر سه عنصر بشدت وضعیت وخیمی پیدا کردند؛ رسانهها کنترل شد، به حاشیه رفت، دهان اهالی رسانه دوخته شد، وضعیت دانشگاهها هم که معلوم است چه شد، مدام با اعمال قدرت و بیرون راندن چهرههای اصیل دانشگاهی و وارد کردن عدهای دیگر جایگاه خود را از دست دادند.
در حوزه اعتماد اجتماعی هم بویژه در 4 ساله دوم دیدیم که چه اتفاقی افتاد و به یکباره همه شیرازه اعتماد از هم گسیخت و مفهوم اعتماد از جامعه رخت بربست. اگر تا حدودی پیش از آن نفع جمعی حضور کمرنگی هم داشت، جای خود را به یکباره به نفع فردی داد. ابتدای همین امسال دیدیم وقتی دولت منتخب مردم در بحث یارانهها فریاد زد که بیایید به منافع ملی فکر کنید، کسی توجهی نکرد. در واقع منفعت ملی آنقدر در 8 سال گذشته سوراخ سوراخ شده بود که دیگر جایی در ذهن کسی نداشت. نهایتاً هم دیدیم که بالای 90 درصد حاضر نشدند به جای منافع فردی به منافع ملی بیندیشند، حتی افراد متمول. خب این را برخی به عنوان شکست دولت جدید تعبیر کردند، در حالی که سرمایه اجتماعی چیزی نیست که به سادگی به دست بیاید و به سادگی از دست برود. سرمایه اجتماعی عقبه طولانیمدت دارد، متأسفانه 8 سال دولت پیشین جامعه ما را به جامعهای دچار فقدان سرمایه اجتماعی تبدیل کرد و هنوز هم این مسأله وجود دارد.
منافع فردی در جامعه ما خود را همه جا نشان میدهد، در رانندگی، در همسایگی، در اینکه یکی دارد جلوی چشممان جان میکند و ما مشغول فیلمبرداری میشویم و خیلی جاهای دیگر و شما هم درست اشاره کردید که فردگرایی و فردمحوری که اینجا داریم راجع به آن حرف میزنیم، متفاوت است با فردیت در غرب. در غرب میلیونها خیریه داریم، میلیونها نهاد مدنی داریم که دارند به مردم خدمترسانی میکنند.
اینجا اگر دولت به داد خیریهها و انجمنها نرسد، از دست آنها کاری ساخته نیست. نهادهای مدنی در جامعه ما بشدت ضعیف هستند، اساساً قابل مقایسه با جوامع غربی نیستند. خب همه اینها حاکی از وضعیت بحرانی سرمایه اجتماعی در کشور ماست. کارنامه 8 سال گذشته هم که در این زمینه فاجعه است.
گفتید 8 سال گذشته در تاریخ ما نقطه عطف است. انتخابات 92 چطور ؟آیا میتواند نقطه عطف باشد؟ آیا این قطاری که از ریل خارج شده، روی ریل برمیگردد؟
بعد از انتخابات همایشی برگزار شد که خیلیها آنجا با نگاه خوشبینانهای حرف زدند. من همانجا گفتم که بعد از این باید با بیم و امید زندگی کنیم. اگر بلافاصله بعد از انتخابات آشتی ملی صورت میگرفت و کسانی که مسببین اصلی 8 سال قهقرایی و انحطاط در کشور بودند، خطای خودشان را میپذیرفتند و از مردم عذرخواهی میکردند، قصد اصلاح خودشان را میداشتند و براساس رویکرد جدید ملت خود را سازماندهی میکردند، با این هدف که در آینده دوباره اعتماد ملت را به دست بیاورند، بله میتوانست نقطه عطف مهمی باشد. ولی شما ملاحظه میکنید که مسببین اصلی بحران 8 ساله نه تنها متنبه نشدهاند، بلکه امروز مدام دولت منتخب مردم را تخطئه میکنند و چوب لای چرخش میگذارند؛ یک روز کارت قرمز، یک روز استیضاح. یک روز طرح سؤال و از طرف دیگر تریبونهایشان همچنان بر طبل غوغاسالاری قبلی خود میزند.
خب معلوم است که نمیتوانیم امیدوار باشیم. مردم هم وقتی در سطح دولتمردان این گونه چنگاندازی به هم میبینند، وقتی میبینند آقایان رقابت کشنده با هم دارند و رأی آنها را نمیپذیرند، آنها هم نمیتوانند امیدوار باشند. پذیرش رأی که هیچ، ولشان کنید توی صورت مردم هم سیلی میزنند که چرا این رأی را دادید. تلقی من این است که این جریانها میخواهند به مردم بقبولانند که شما اشتباه کردید چنین رأیی دادید. با این رویکرد چطور میتوان امیدوار بود که وارد مرحله جدیدی شدهایم؟
ببینید با دانشگاه ما چه میکنند؟ چه کردند؟ با دانشگاهی که حیات ندارد، با دانشگاهی که دانشجویش حتی درس هم نمیخواند، چه کار میشود کرد؟ استادان دانشگاه از اینکه بچهها دیگر انگیزه درس خواندن هم ندارند، ذله شدهاند.
این آقایان حاضر نیستند امید را به جامعه برگردانند، حاضر نیستند سرمایههای اجتماعی تقویت بشود. تلقی اشتباهشان هم این است که اگر سرمایههای اجتماعی دوباره در کشور بازسازی شود، آنها جایگاهی نخواهند داشت در صورتی که اشتباه میکنند.
ملت ایران ملت بخشندهای است. همه جای دنیا اگر حزبی دچار اشتباه شود، خودش را بازسازی میکند و چند سال بعد دوباره رأی اعتماد مردم را میگیرد. این آقایان هم میتوانند خودشان را بازسازی کنند و در حالی که به اشتباه فکر میکنند اگر طبقه متوسط جانی دوباره بگیرد، آنها دیگر جایی در این جامعه ندارند.
چرا این جریانها تا این اندازه از طبقه متوسط و اقشار فهیم و دارای خرد و منطق نفرت دارند؟
اینها دیر یا زود باید متوجه اشتباه خودشان بشوند، دنیای ما دیگر دنیای سابق نیست که یک قبیلهای در مقابل قبیلهای دیگر باشد. قبیلهها دارای هویتی بودند مادامالعمر که توانایی تغییر در آن نداشتند، بنابراین همیشه باید با هم میجنگیدند اما حالا که زندگی و حاکمیت ما برمبنای اصول قبیله نیست ولی متأسفانه اینها هنوز قبیلگی فکر میکنند. فکر نمیکنند که اگر امروز در قالب احزاب شروع به فعالیت کنند، چند سال دیگر میتوانند با عملکرد مثبت خود اعتماد مردم را به دست بیاورند مردم هم اعتمادشان جلب میشود چون مثل آنها قبیلگی فکر نمیکنند. مردم به راحتی گذشت میکنند این آقایان نه. مردم به دلیل پیوست قبیلگی رأی نمیدهند اما این آقایان چرا. درک مردم ما از جهان و زندگی امروز کاملاً مثل درک یک شهروند امروزی است اما آنها درک عقبافتادهای دارند هم از جهان و هم از زندگی. امام(ره) میفرمودند درک ارتجاعی. خب درک ارتجاعی این طور فکر میکند که اگر یک ذره کوتاه بیایند، قافیه را باختهاند، در صورتی که این طور نیست. منشأ قدرت مردم هستند این درست نیست که فکر کنیم حالا که قدرت داریم، مبادا کوتاه بیاییم چون ممکن است دیگر به دستش نیاوریم.
همان طور که گفتید، دولت دارد کار خودش را میکند. صاحبان ثروت و قدرت هم کار خودشان را میکنند. این وسط مسئولیت ما مردم چیست؟ اشاره کردید انتخابات پروسه است، حالا مسئولیت ما در قبال رأیی که دادهایم، چیست؟
مسئولیت ما همین کاری است که الان ما داریم انجام میدهیم همین کاری است که شما دارید میکنید. مسئولیت ما این است که حرف بزنیم و حقایق را بیان کنیم. مردم را آگاه کنیم. وگرنه این بیگانگی از هم و فردیتگرایی بیشتر گسترش پیدا میکند و خدای ناکرده ممکن است عواقب شومی داشته باشد. اگر ما هم مسئولیتمان را رها کنیم و اگر جامعه این فرصتها را از دست بدهد، ممکن است فردگرایی تا جایی رشد کند که خدای ناکرده کشور دچار تجزیه شود، خدای ناکرده مردم ما آرزو کنند کسانی از بیرون بیایند و آنها را از شر کسانی که نمیخواهند تحول جامعه را ببینند، نجات دهند. خب این تفکر خطرناکی است. اگر جامعه برود به سمتی که همه احساس بیمسئولیتی کنند، خدای ناکرده میشود جنگ همه علیه هم یا نه همانطور که چند میلیون از این مملکت رفتهاند و چند میلیون دیگر هم در آرزوی رفتن هستند، ممکن است روزی برسد که همه به فکر رفتن باشند.اینجا وطن ماست باید بد و خوبش را بپذیریم و احساس مسئولیت داشته باشیم و در حد خودمان هم حرف بزنیم و دیگران را هم آگاه کنیم و امیدوار باشیم که از مجموعه این گلهای کوچک، بهاری اتفاق بیفتد.
آقای دکتر! همان طور که در جریان هستید، آمار پراکندهای طی چند ماه بعد از انتخابات از سوی مراکز مختلف منتشر شد که مجموع آنها نشان میداد حال و روز جامعه رو به بهبود است، هم در زمینه اعتماد اجتماعی و هم مشارکت و تعامل اجتماعی. به عنوان مثال، میزان تصادفات جادهای به شکل قابل ملاحظهای پایین آمد، نزاعهای خانگی و خیابانی کم شد، تعداد چکهای برگشتی، آمار سقط جنین و… همه بیانگر این مسأله بود. تحلیل شما در این زمینه چیست؟
اتفاقاً من یادداشتی در همین زمینه برای یکی از مطبوعات نوشتم که بعد از انتخابات جامعه مدتی از خود نوعی عکسالعمل مثبت نشان داد. بعد امید بیشتر از ناامیدی بود و آثار آن را هم در کاهش خشونتها و بهبود وضعیت اجتماعی دیدیدم، اما این وضعیت در صورتی میتوانست استمرار داشته باشد که همه بخشهای حاکمیت جامعه ما هم مثل مردم امیدوار میشدند و همانطور که اشاره کردم، اگر آشتی ملی به وجود میآمد، میتوانست یک نقطه عطف باشد، یعنی گروههای تندرو هم متوجه خطاها و اشتباهات خود میشدند و عقلانیتی به دست میآوردند برای همسو شدن با جریان حرکت مردم. در این صورت از نظر افزایش امید و در نتیجه همان آمارهایی که به آن اشاره کردید اتفاق بزرگی میتوانست در تاریخ کشور رخ دهد، اما خب هنوز هم ما در وضعیت بیم و امید به سر میبریم و هرچه این دوره نقاهت طولانیتر شود، کفه ترازو به سمت ناامیدی سنگینتر خواهد شد.
کسانی که سنگاندازی میکنند، اتفاقاً این نکته را خوب فهمیدهاند. مسأله آنها طولانی کردن پروسه درمان و افزایش تردید و در نهایت ناامید کردن مردم است. به نظر شما این وضعیت بیم و امید تا کی میتواند ادامه داشته باشد؟
ما «امام زمانی» هستیم و اعتقاد به منجی داریم. این باور گوشه ذهن ما، شعله امید را زنده نگه میدارد. اما متأسفانه باید بگویم امروز برخی مبانی اعتقادی مردم هم در حال سست شدن است. خصوصاً در میان نسلهای جدید داریم با حرفها و واژگان جدید و اندیشههای جدیدی روبهرو میشویم که میتواند زنگ خطری باشد برای کسانی که دوست دارند دین همچنان یکی از مبانی مهم هویت ما باشد.
اگر خدای ناکرده مداخلات غیرکارشناسانه و استفاده ابزاری از دین برای تحقق منویات مادی و سودجویانه ادامه پیدا کند، میتواند آسیبهای جدی به بنیانهای اعتقادی مردم بویژه نسلهای جوان وارد کند.
همانطور که عرض کردم، یکی از مبانی مهم هویت جامعه ما دین بوده، حتی پیش از اسلام و همیشه هم کارساز بوده و اهمیت داشته، اما ممکن است این رکن اساسی هویت ما به دلیل عملکرد بد برخی آقایان دچار ضایعاتی شود.
یعنی از ناحیه کسانی که بیشترین داعیه دینداری دارند؟
بله، همینطور است.