مدارای اجتماعی ضامن بقای جامعه

یادداشت1

اگر از مدارای اجتماعی اجتناب شود جامعه جای زندگی کردن نیست و منافع فردی و گروهی با مصالح جمعی در تزاحم قرار می‌گیرد. در چنین شرایطی افراد برای قانون و هنجارهای جمعی ارزشی قائل نمی‌شوند و هنجارشکنی، کجرفتاری از یک سو و بحران اقتصادی و اجتماعی و مشکلات روحی و روانی از سوی دیگر سرتاسر جامعه، افراد و گروههای اجتماعی را در بر می‌گیرد و عملا جنگ داخلی میان گروهها بر سر منافع فردی و گروهی ادامه می‌یابد.

یادداشت زیر در ۱۷ دی ۱۳۸۸ در ضمیمه روزنامه اعتماد به چاپ رسیده و اخیرا یکی از مخاطبان سایت درخواست کرده که آنرا در سایت قرار دهم. به نظر میرسد شرایط امروز کشور بار دیگر اهمیت موضوع را بیشتر کرده است:

انسان موجودی است که مانند سایر جانداران دارای نیازهای بیولوژیک و حیاتی است اما در عین حال، موجودی اجتماعی نیز هست. با این حال، به نظر می‌رسد بایستی میان این دو ویژگی انسان رابطه‌ای برقرار باشد. انسان در پی رفع نیازهای اولیه معیشتی و امنیتی خود، بایستی تلاش کند. او در این باره با دیگران بر سر منابع کمیاب رقابت می‌کند و در این مقام، موجودی می‌شود خودخواه یا فردگرا. اما در عین حال، انسان موجودی عاقل است و می‌داند که تا حد زیادی حیات او در گرو با دیگران زیستن و تقسیم‌کار اجتماعی است و در این مقام بایستی تن به قواعد جمعی بدهد و بنابراین در این مقام، جمع‌گراست. در مقام اول، بخشی از حیات او در گرو رقابت با افراد دیگرست و فردگرایی او بر جمع‌گرا بودن او فضل تقدم دارد و در مقام دوم، بخش دیگری از حیات او در گرو با جمع بودن و زیستن است و مصالح جمعی او بر منافع فردی‌اش فضل تقدم دارد. این دوگانگی که بخشی از منازعه تاریخی میان متفکران اجتماعی است چگونه قابل حل است.

عده‌ای از متفکران اجتماعی بر این باورند که در شرایط عادی و متعادل در یک جامعه، حیات جمعی و فردی انسانها تزاحمی با یکدیگر ندارد، بلکه ‌اساساً و علی‌الاغلب انسان بگونه‌ای خلق شده و اجتماع او بگونه‌ای سازمان یافته است که هر دو بعد حیات فردی و اجتماعی انسان امکانپذیراست‌. دراین باره ماکس وبر می‌گوید: ”بین سازمان ‌ساختهای اجتماعی و ماهیت تمایلات فردی، روابط نظام‌یافته‌ای وجود دارد و از آنجا که‌تمایلات انسانی در درون جامعه شکل می‌گیرد، بنابراین فرد با قرار گرفتن در متن جامعه‏اش و با درونی کردن ارزش‌ها و ایستارهای آن، تمنیاتی متناسب با نیازهای جامعه خویش پیدا می‌کند.“ در واقع، میان تمایلات فرد و ساختارهای اجتماعی جامعه او تناظرهایی وجود دارد و از این بابت تزاحم و تخاصمی ذاتی میان بعد فردی و بعد اجتماعی انسان به طور عموم وجود ندارد. تقریباً عمده جامعه‌شناسان پیرو رویکرد نظم و انسجام اجتماعی (پوزیتیویست و فونکسیونالیست) هم با رویکردی نظری و هم عملی ‌معتقدند در شرایط معمولی و عمومی، بین تمایلات فردی و حیات اجتماعی انسان‌ها ارتباط ‌سازمان‌یافته‌ای وجود دارد و براساس همین واقعیت است که می‌بینیم عموماً انسانها در طول‌ تاریخ ولو در شرایط سخت در چارچوب نظامهای اجتماعی می‌زیسته‌اند و از گذر آن در پی تحقق‌ خواستها و تمنیّات فردی خویش بوده‌اند. در واقع، در شرایط عادی‌، انتظار می‌رود عموماً بین‌ حیات فردی و اجتماعی انسانها و به عبارت دیگر منافع فردی و جمعی آنها تزاحمی جدی وجود نداشته باشد. در چنین شرایطی انسان در اجتماعی زندگی می‌کند و به ارزشها و هنجارهایی ‌پایبند است که استقلال او را پذیرفته و از گذر آن می‌تواند آرزوها و تمنیّات فردی‌اش را دنبال‌کند. به استدلال آنان، از آنجا که انسان از کودکی تحت تاثیر فرایند جامعه‌پذیری در خانواده و سایر نهادهای اجتماعی است و بدین‌سان، ارزشها و هنجارهای اجتماعی را در خود درونی می‌کند، بنابراین شخصیت او کاملا یک شخصیتی اجتماعی می‌شود و منویات فردی او در واقع، در راستای همان ارزشها و هنجارهای اجتماعی قرار می‌گیرد و بنابراین تزاحمی بین ابعاد فردی و جمعی شخصیت او بوجود نمی‌آید.

اما، جامعه‌شناسان دیگری هستند که اساساً به یک تخاصم ذاتی میان حیات فردی و اجتماعی انسان قایل‌اند، مثل نظریه‌پردازان مکتب تضاد و انتقادی در جامعه‌شناسی‌. آنان معتقدند واقعیت آن است که جامعه نه از یک گروه بلکه از گروههای متکثری تشکیل شده و هر گروه دارای ارزشها و هنجارهای مختلف و گاه متضاد است. بنابراین حتی اگر بپذیریم که شخصیت افراد تحت تاثیر تربیت و فرایند جامعه‌پذیری شکل می‌گیرد، اما هر گروهی در جامعه ارزشها و هنجارهای خودش را به فرزندانش منتقل می‌کند. با این وصف افراد در جامعه از شخصیتهای خانوادگی، قومی، مذهبی، پایگاهی و اجتماعی متفاوتی برخوردارند. در ضمن گاهی حتی دو برادر دارای شخصیت متفاوت و گاهی متضاد می‌شوند.

با عنایت به دو رویکرد مذکور بایستی گفت که واقعیت این است که جامعه، در عین حال که از نوعی یگانگی و انسجام اجتماعی برخوردار است، دارای گروهها و شخصیتهای متفاوت و بعضا متعارضی نیز هست. این حالت بویژه در جوامع معاصر که از گروههای قومی، مذهبی، پایگاهی، سیاسی متعدد تشکیل شده است، بیشتر نمود دارد. شاید در اجتماعات گذشته که از یک گروه قومی یا مذهبی تشکیل می‌شد و همه افراد بدلیل سادگی معیشتی تقریبا دارای شیوه زندگی مشابه بودند، جامعه از یکدستی و انسجام بیشتری برخوردار بود. اما با پیچیدگی زندگی اجتماعی و معیشتی و تقسیم کار گسترده اجتماعی همانطور که جامعه‌شناسان معتقدند امروز با روند رو به تزاید فردیت رو به رو هستیم که می‌تواند زمینه مساعدتری را برای تضاد و ستیز اجتماعی فراهم کند.

به هر حال به نظر می‌رسد چه قبلا و چه در حال حاضر انسانها برای ماندن در جامعه که به نفع آنها بوده است، بایست بعضا از بخشی از منافع سریع و آنی خود گذشته تا در نهایت با مشارکت در حیات اجتماعی و تقسیم کار به منافع بلند مدت‌تری می‌رسیدند. این فرایند را شاید بتوان مدارا نامید. در گذشته عرف و سنت و امروز قانون فاصله‌ای ایجاد می‌کند میان انتظارات فوری انسانها و آرمانها و اهداف اجتماعی. در واقع، هم در گذشته و هم امروز به افراد یاد داده می‌شود که با تاخیر انداختن تمنّیات فردی و با توسل به هنجارهای اجتماعی، می‌توان به آرمانهای بزرگی در جامعه دست یافت. پیشتر نیز معارف و اخلاقیات دینی مقوم بردباری و صبر در تحقق خواستها و مدارای اجتماعی بودند. در نقطه مقابل مدارای اجتماعی، ستیز اجتماعی مطرح است. در ستیز اجتماعی، افراد و گروههای مختلف برای منافع خود گذشت نمی‌کنند و هر کدام منافع خود را بدون ملاحظه طرف مقابل در نظر می‌گیرند و با یکدیگر درگیر می‌شوند.

در اینجا این سوال پیش می‌آید که کدامیک از این دو وضعیت در جامعه مناسب است. معمولا اکثر افراد اعم از اندیشمندان و عوام همیشه معتقد به مدارای اجتماعی‌اند و آنرا برای بقای جامعه ضروری می‌دانند. اما عده‌ای نیز هستند که آنرا نقد می‌کنند و می‌گویند از آنجا که همیشه یک گروه بر دیگر گروههای اجتماعی سلطه پیدا می‌کند بنابراین این گروه مسلط با انحصار منابع جامعه در دست خود، برای استمرار سلطه، گروههای محروم را به مدارای اجتماعی دعوت می‌کنند. بنابراین در شرایط سلطه یک گروه بر گروههای دیگر، مدارای اجتماعی نه تنها مناسب نیست بلکه به از خود بیگانگی و مسخ انسانها در گروههای تحت سلطه می‌انجامد. بدیهی است در راستای تحقق عدالت اجتماعی و نفی سلطه و از خود بیگانگی، به جای مدارا بایستی رویکرد ستیز و تضاد منافع را رویکردی آزادیبخش قلمداد نمود.

با این وصف می‌توان گفت اگر مدیریت جامعه در انحصار گروه خاصی نباشد و منابع جامعه به اشتراک همه گروهها و افراد، صرف نظر از تمایزات گروهی، قومی، مذهبی باشد و به‌عبارت دیگر در شرایط عدالت اجتماعی در همه عرصه‌های حیات اجتماعی، افراد و گروهها بایستی در اصول، ارزشها و هنجارهای عام که منافع همه آنان را در بر می‌گیرد با یکدیگر تبانی نموده و در جزئیات امور با یکدیگر به مدارا رفتار کنند. در عین حال که هر فرد یا گروه این امکان را داشته باشد تا در عرصه خاص‌تر که با منافع گروههای دیگر در تضاد قرار نمی‌گیرد آزادی اندیشه و عمل داشته باشد و گروههای دیگر این حق را برای او محترم شمارند. این رویه یعنی تسامح سایر گروهها نسبت به گروه دیگر در آزادی عمل و اندیشه نیز خود نوعی مدارای اجتماعی است که در جامعه نوین اجتناب‌ناپذیر است، زیرا در گذشته هر یک از گروهها از نظر جغرافیایی و حیات اجتماعی مستقل از دیگر گروهها می‌زیست و تداخلی مکانی بین این گروههای متکثر قومی، مذهبی کمتر اتفاق می‌افتاد. اما امروز فرایند جهانی شدن و شدت ارتباطات، هم‌مکانی میان گروهها را موجب شده و برای گریز از جنگ همه علیه یکدیگر چاره‌ای جز مدارای اجتماعی نیست.

اگر از این امر اجتناب شود جامعه جای زندگی کردن نیست و اینجا جایی است که منافع فردی و گروهی با مصالح جمعی در تزاحم قرار می‌گیرد. در چنین شرایطی که همان بی‌عدالتی گسترده اجتماعی است افراد برای قانون و هنجارهای جمعی ارزشی قائل نمی‌شوند و هنجارشکنی، کجرفتاری از یک سو و بحران اقتصادی و اجتماعی و مشکلات روحی و روانی از سوی دیگر سرتاسر جامعه، افراد و گروههای اجتماعی را در بر می‌گیرد و عملا جنگ داخلی میان گروهها بر سر منافع فردی و گروهی تا تسلط یک گروه بر گروههای دیگر ادامه می‌یابد. بدیهی است سایر گروههای دیگر نیز مترصد فرصت دیگری هستند تا برگروه غالب چیره شده و هر زمانی این فرایند سلطه در دست گروهی از گروهها قرار می‌گیرد. بدیهی است استمرار این وضعیت به نفع هیچ گروهی نیست و بی‌ثباتی سیاسی، اجتماعی نَفَس جامعه را می‌گیرد تا نهایتا به تجزیه جغرافیایی بیانجامد یا اینکه نفس سرزمین و میراث مشترک بالاخره گروههای متعارض را به صرافت کنار گذاشتن نزاع و روی آوردن به اصول مدارای اجتماعی بیاندازد. قبول کنند که:

اولا، جامعه از یک گروه منفعت تشکیل نشده است بلکه از افراد و گروههای متفاوت تشکیل شده است. همانطور که در قرآن مجید نیز آمده است ”ما شما انسانها را از زن و مرد آفریدیم و در گروهها و قبایل مختلف قرار دادیم تا نسبت به یکدیگر معرفت یابید“

ثانیا، هر گروه در جامعه دارای ارزشها و هنجارهای متفاوتی است و حق دارد بدون مزاحمت برای گروههای دیگر به آنها پایبند باشد و بر اساس آنها عمل نماید و گروههای دیگر نبایستی برای آن مزاحمتی ایجاد کنند.

ثالثا، کلیه گروهها بر سر منفعت مشترکی که در محور سرزمین واحد دارند به اصول و ارزشهای عام که همه گروهها را در بر می‌گیرد پایبند باشند و در امور جزئی با یکدیگر به مدارا رفتار کنند. البته این شکل از مدارا، بیشتر در نهادها و سازمانهای یک جامعه مرسوم است. در این مورد سوم، جامعه‌شناسان بعضا نظراتی را با عنوان بردباری ”Tolerance “ بدین شرح ارائه کرده‌اند: ”پیروی از هنجارها، شدت و ضعف دارد و در هر موضعی، قسمی بردباری نسبت به طرز رفتار افراد در برابر هنجارها می‌توان یافت. مثلا در مدرسه، همه شاگردان به یک اندازه از هنجارهای رسمی پیروی نمی‌کنند. همین‌‌طور در نهادها و سازمانهای مذهبی از همه مردم انتظار نمی‌رود تا همه از زهّاد و مقدّسان باشند. بهر حال در همه دستگاههای اجتماعی کم و بیش بردباری وجود دارد. در هیچ جامعه‌ای وضوح اعمال به حد کامل نیست و اعمال، بدون استثناء کیفر داده نمی‌شوند. این امر موجب خوشوقتی است. زیرا اگر هرگونه انحراف از اصول اجتماعی بیدرنگ معلوم، برملا و مستوجب کیفر می‌بود کمتر جامعه‌ای پیدا می‌شد که واقعا شایسته زندگی باشد. حتی در خانواده یا یک مکان مذهبی، حد معینی از پوشیدگی یا استتار اجتماعی وجود دارد که سبب ایجاد قسمی بردباری یا مدارای اجتماعی در مورد کاربرد هنجارها می‌شود. استتار در واقع، برای گردش صحیح چرخهای یک گروه یا یک موسسه و در سطح جامعه بزرگ لازم است. اگر رئیس موسسه‌ای از تمامی آنچه در موسسه وی می‌گذرد آگاه می‌بود دیگر اداره آنجا برای وی ناممکن می‌شد. اگر پدران و مادران از همه اعمال فرزندانشان باخبر می‌بودند، زندگانی در داخل خانواده ناممکن می‌گردید.“ دقیقا این وضعیت در مورد مدارای اجتماعی نیز مصداق دارد. اگر افراد در برابر رفتارِ برخلاف نظر شخصی یا گروهیِ دیگران مدارا نمی‌کردند هیچ مکانی در جامعه اعم از خانواده، گروه دوستان، محل کار و سایر نهادها و سازمانهای اجتماعی قابل تحمل نبود و نزاع و ستیز گسترده جامعه را در بر می‌گرفت.

از سوی دیگر نظریه‌ای در جامعه‌شناسی وجود دارد تحت عنوان ”نظریه برچسب‌زنی“ که می‌گوید به مجرد اینکه فردی یا گروهی از سوی فرد یا گروه دیگر به خاطر اختلاف در تفسیر هنجارهای اجتماعی برچسب کجرو خورد، خود این برچسب موجب استقرار آن کجروی در شخصیت فرد می‌شود و آن رفتار استمرار یافته و به شکل‌های بنیادی‌تری در می‌آید و ساختارها را هدف می‌گیرد. بنابراین با برچسب یک رفتار نسبتا کم مسئله‌دار به فرد و تاکید بر این برچسب، عملا فرد ممکن است به یک ساختارشکن بزرگ تبدیل شود. در اینجا مدارای اجتماعی نتیجه بهتری دارد و مانع گذر از یک رفتار بزهکارانه محدود به یک رفتار مجرمانه بزرگ می‌شود.

امروز ما در ایران در شرایطی بسر می‌بریم که متاسفانه بر خلاف مشی تاریخی و تمدنی ما میزان مدارای اجتماعی بدلایل مختلف تقلیل یافته است و جامعه ما را در برابر خطرات بزرگی قرار داده است. امروز به نظر می‌رسد ما در شرایط ستیز اجتماعی قرار داریم و نه مدارای اجتماعی. هم‌مکانی گروههای مختلف قومی، مذهبی، پایگاهی، فرهنگی و اجتماعی، فقدان عدالت اجتماعی در توزیع منابع ارزشمند، تمامیت‌خواهی گروههای اجتماعی، ایدئولوژیک شدن منافع گروهی و عدم تسامح افراد و گروههای اجتماعی در برابر اعتقادات، باورها، گرایش‌ها و انتظارات یکدیگر شرایط نامساعدی را در عرصه عمومی فراهم کرده است که تا سرحد جنگ داخلی به پیش می‌رود. در چنین شرایطی، بزرگانی لازمند تا با اجرای عدالت اجتماعی در توزیع منابع جامعه و دعوت افراد و گروهها به رجوع به اصول و ارزشهای مشترک عام از یک سو و تسامح نسبت به یکدیگر در امور خاص از سوی دیگر، زمینه گسترش مدارای اجتماعی را در جامعه فراهم کنند و جامعه را از یک بحران بزرگ اجتماعی رهایی بخشند.

درباره نویسنده

سعید معیدفر

سعيد معيدفر جامعه شناس مسائل اجتماعی ایران، دانشيار پایه 26 و عضو هیات علمی گروه جامعه شناسی دانشگاه تهران

مطالب مرتبط

نظر بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پرسش امنيتي (لازم)